تلفن را بر می دارم و شماره ی موبایل مهدیار را می گیرم . صدای دختر بچه ای از پشت تلفن می گوید که« مهدیار خونه نیست . » نمازم را در خانه می خوانم و حرکت می کنم . به ساعت نگاهی می اندازم : شش و پنج دقیقه .
به سمت در حوزه ی 171 می روم . عسگری کنار در آنجا ایستاده است . از بچه های مدرسمان است . سلام و علیک می کنیم . می فهمم که منتظر است تا فرمانده ی پایگاهشان بیاید . هنوز نتوانسته لباس لجنی جور کند . به فکر کفش هایم می افتم . می پرسم که« پوتین از کجا گیر بیاریم .» جواب می دهد : «نمی دونم . شاید امشب بدن بهمون .» آدرس ورزشگاه امیر (ع) را ازش می پرسم و خداحافظی می کنم . سر خیابان تاکسی می گیرم . ساعت شش و بیست دقیقه است . با وجودی که مطمئنم برنامه سر ساعت شروع نخواهد شد ، وقتی از تاکسی پیاده می شوم با سرعت به سمت ورزشگاه می روم .
همه ی حوزه ها آمده اند ، به غیر از حوزه ی ما . حوزه 173 ، 175 ، یگان ویژه ی ذولفقار . از بچه های حوزه ی ما چند نفری روی سکو های دم در نشسته اند . بچه های 173 کبدی بازی می کنند . 175 هم دور هم جمع شده اند و هر از چند گاهی شلیک خنده شان بلند می شود . یگان ذولفقار هم مثل همیشه با نظم نشسته اند . یک لحظه آرزو می کنم کاش همه ی بسیج چنین نظمی داشت . پسری هم سن و سال خودم کنارم می نشیند . بعدها می فهمم فامیلیش رفعتی است . ازم می پرسد که «از کدام حوزه هستی ؟» وقتی می فهمد از 171 هستم از بی نظمی بسیج می گوید . با او همراه می شوم و کمی صحبت می کنیم . ساعت نزدیک هفت است که سر و کله ی مهدیار پیدا می شود . با طلبکاری می گوید :« قرار بود زنگ بزنی مثلا ! پس چی شد .» با لحنی که جای اعتراض برایش باقی نگذارم می گویم : «من که بهت زنگ زدم . خونه نبودی . دیگه تقصیر من چیه ؟ »کنارم می نشیند و با هم به یگان ذولفقاری ها خیره می شویم. عزیزی و حاج معینی را هم می بینم که با لباس خاکی آمده اند . هردوتاشان از بچه های مدرسه مان هستند . ابراهیمی هم بین تک آور های حوزه دیده می شود .
همه ی حوزه ها را به خط می کنند . آقای زمانی ، فرمانده حوزه ما را به صف می کند . قرار است تعدامان بالای هشتاد نفر باشد . اما هنوز تعدامان به سی نفر هم نمی رسد . زمانی با عجله به این سو و آن سو می رود . بیسیمی را از دست یکی از بچه ها می گیرد و مشغول صحبت می شود . به زحمت از میان حرفهایش کلماتی را می فهمم :« حتما بیاین ... وانت می فرستم ... سریع ... همه ... .» کم کم تعدامان به چهل نفر می رسد . ما را می برند و انتهای سالن مستقرمان می کنند . به درِ سالن نگاه می کنم . چهره های آشنائی را می بینم که پشت سر هم وارد می شوند . امیدوار می شوم که تعدادمان به حد نساب برسد . شروع می کنند به نظام دادن و مرتب کردن صف ها . افراد را جابجا می کنند تا صف ها به ترتیب قد باشد . از مهدیار جدا می افتم. چند بار هم" به چپ چپ" و" به راست راست" می دهند تا اینکه برنامه با تلاوت قرآن شروع می شود . بعد از آن نماینده ی مقام معظم رهبری در بسیج می آید و سخنرانی می کند . همه روی زمینمی نشینیم . سخرانی کمی خسته کننده شده است . سرم را جلو می برم تا یگان ذولفقار را ببینم . هنوز با نظم و چهار زانو ، در حالی که دست هایشان مشت شده روی زانو هایشان قرار داشت در حال گوش کردن بودند . به دور و اطرافم نگاه می کنم . پسری پاهایش را دراز کرده بود و روی هم انداخته بود . صدای شکستن تخمه هم از کمی عقب تر به گوش می رسید . کم کم داشت صدای پچ پچ ها هم بالا می گرفت که سخنرانی تمام شد . نفس راحتی می کشم . دوباره ایست و خبردار ! فرمانده ی مرکز امیرالمؤمنین (ع) برای بازدید می آید . بازدید کوتاهی انجام می دهد و می رود پشت میکروفن . در دلم حسرت می خوردم که کاش من هم یک مشت تخمه داشتم تا ... .
سخنرانی طولانی نبود و زود تمام می شود . بعد از رفتن فرمانده ی مرکز امیر صف ها از هم می پاشد . به سمت مهدیار که در انتهای صف قرار داشت می روم . صف یگان ذولفقار را نشانم می دهد و می گوید . : «این ها هنوز نظمشون به هم نخورده . بابا اینا دیگه کی هستن .» سرم را به نشانه ی تاکید تکان می دهم و می گویم : «آره . راستی شام چی می خوان بدن ؟ » با خنده جواب می دهد : «مائده !» ( کنسرو های مخصوص بسیج که در همه ی برنامه ها نسیبمان می شود ) . صدای خنده ی بچه ها را می شنویم . به سمتشان می رویم .دور فرمانده دسته مان ( سرهنگ حاج محمد ناظری ) جمع شده اند و به قولی شب نشینی می کنند . حاج محمد با شور و هیجان صحبت می کند و بعد از هر جمله اش شلیک خنده مان بلند می شود . کم کم صف های غذا را تشکیل می دهیم . دو صف روبروی هم با فاصله ی 1 متری برای پهن کردن سفره .سرو کله ی غذا ها پیدا می شود . شکمم قار و قور می کند . مهدیار چفیه ی سفیدش را به جای سفره پهن می کند . با چند تا از بچه های مسجد امیر گرم گرفته است . از بحث آنها خارج می شوم و مشغول گوش کردن بحث های سمت چپم می شوم . از بینشان فقط علی را می شناسم . بچه ی با معرفتی است . بقیه را هم فقط می دانم رفقای علی هستند . از خاطراتشان می گویند :که چطور چند شب پیش شیشه های پاساژ قائم را شکستند و از دست پلیس در رفتند . کمی که بیشتر دقت می کنم می فهمم چند تائیشان هم در طرح امنیت اجتماعی دستگیر شده اند . اما بعد آزاد شده اند . سر و صدای بچه های گردان باعث می شود از بحث آنها نیز خارج شوم . شام همه ی حوزه ها را داده اند و فقط ما مانده ایم .
چند دقیقه هم می گذرد تا شام ما را هم بدهند . مرغ : یک تکه ران . به طرف مهدیار برمیگردم و می گویم : « چه عجب . از اینا غیر مائده چیز دیگه ای هم دیدیم ». نه از قاشق خبری است و نه از چنگال . با دست می افتیم به جان مرغ . برای اینکه مایعات کمتر بخوریم ، از آب و نوشابه هم خبری نیست . سریع غذا را تمام می کنم و با حسرت به استخوان های باقی مانده نگاه می کنم . نگاهی به چهره ی حسرت زده ی بقیه می اندازم . می فهمم که تنها من چنین احساسی ندارم . هنوز سیر نشده ام . کمی می نشینیم و بعد با مهدیار به سمت بیرون می رویم . موقع بیرون رفتم بچه های مسجد امام حسن را می بینم که با مشت و لگدجشن پتو گرفته اند . حاج معینی هم وسط آنها مشغول زدن است . توی دلم می گویم : «اینها هنوز پتو نیامده شروع کرده اند . خدا به خیر کند ». به سمت پاساژ مروارید می رویم . مهدیار با خنده می گوید : «خوب ! حالا چی می خوای مهمون کنی ؟ »می خندم و جواب می دهم :« بستگی داره چقدر پول داشته باشی» . بعد کیفم را در می آورم و نگاهی به محتواتش می کنم . برای اینکه دوتامان را سیر کند کافی است . به سمت نان فانتزی فروشی پاساژ می رویم . دو تا پیراشکی هات داگ می گیریم و می آییم بیرون . به خاطر توصیه ی حاج ممد نوشابه نمی گیریم . پیراشکی را که می خورم حس می کنم چیزی بیشتر از ظرفیت شکمم خورده ام .
به سالن بر می گردیم . دراز می کشم روی زمین تا بلکه حالم بهتر شود . از دور حاج معینی و بچه های مسجد امام حسن را می بینم که به طرفم می آیند . به عجله بلند می شود و می روم به سمت حوزه ی 173 . توی بچه های آنها گم می شوم . حس می کنم آنها هم قصد هائی دارند . دوباره به سمت بچه های حوزه خودمان بر می گردم . بچه های مسجد امام حسن مشغول فرد دیگری هستند . نفس راحتی می کشم و به سمت حاج ممد می روم . مهدیار کنار آنها در حال صحبت کردن با ابراهیمی است . من را که می بینم پیشنهاد می کند که دوباره بریم بیرون . با بی میلی قبول می کنم . به سمت چمن مصنوعی کنار سالن می رویم و کنار زمین می نشینیم . همین طور که داریم فوتبال را نگاه می کنیم صحبت می کنیم . به ساعت نگاه می کنم . نزدیک یازده است . به سالن بر می گردیم . پتو می گیریم و دراز می کشیم .بیشتر بچه هایی که خانه شان نزدیک است رفته اند . قرار است صبح برگردند . خوابم نمی آمد . رفعتی هم می آید کنارمان . دوباره صحبت را شروع می کنیم . از اینکه با این بی برنامه گی های بسیج آبروی خیلی ها می رود . ساعت یازده چراغ ها را خاموش می کنند . هنوز صحبتمان تمام نشده که کمی آن طرف تر صدای داد و بیداد بلند می شود. سرم را بلند می کنم . دو نفر یقه همدیگر را گرفته اند و به هم لگد می پرانند . کم کم از اطراف می آیند و جداشان می کنند . حس بدی بهم دست می دهد . نگاه معنی داری بین من و رفعتی رد و بدل می شود . صحبت هایمان تا نزدیک ساعت یازده و نیم طول می کشد تا اینکه او می خوابد .
هنوز هم خوابم نمی آمد. تازه چشم هایم داشت گرم می شد که یاد نذرم می افتم . چهل روز زیارت عاشورا نذر کسی کرده بودم و آن روز هنوز زیارت را نخوانده بودم . به سمت مهدیار بر می گردم و می گویم : « حوصله داری یه سر بریم مقبره الشهدا » می گوید : « تو این سرما ؟ نمی دونم » بلند می شوم و گرم کنم را می پوشم و می گویم : « من که دارم می رم . تو هم میای بیا » بلند می شود و همراهم می آید . کنار درِ سالن عسگری را می بینم که با لباس کامل نشسته و تخمه می شکند . می گویم : « لباس جور کردی بالاخره ؟ » بلند می شود و می گوید : « آره ، رفتیم حوزه . تو پوتین گیر آوردی ؟ » جواب می دهم : « نه ! از موسوی پرسیدم گفت صبح می دن . » بعد اشاره ای به تخمه های داخل دستش می کنم و به شوخی می گویم : « یه وقت تعارف نکنی ها !» می خندد و با عجله دستش را به سمتم می گیرد : « اِ... شرمنده . حواسم نبود » لبخندی می زنم و تشکر می کنم : « شوخی کردم . ممنون . الآن میلم نمی کشه » . خداحافظی می کنم و همراه مهدیار به سمت در می رویم . از سالن و محوطه خارج می شویم و وارد خیابان اصلی می شویم .
ساعت نزدیک 12 است . یک ربعی پیاده می رویم تا به مقبره می رسیم . چراغ هایش هنوز روشن است . هوا سوز سختی دارد . تا بحال در این ساعت شب اینجا نیا مده ام . کتاب دعا را از کمد گوشه ی مقبره بر می دارم و مشغول خواندن می شوم . مهدیار هم از فرصت استفاده می کند و با طی سنگ های مقبره را تمیز می کند . زیارت که تمام می شود ، فاتحه ای برای شهدا می خوانیم و به راه می افتیم .
ساعت یک ربع به یک است که می رسیم به سالن . به سمت جائی که خابیده بودیم می رویم . پتوهامان نیست . می فهمیم که دودره شده اند . مجبور می شویم بدون پتو بخوابیم . تا صبح نمی توانم بخوابم . سرما و سر و صدا از خواب می پراندم . ساعت نزدیک چهار و ربع است که بیدار باش می دهند . صدای « سوختم ، سوختم » هراسان از جا می پراندم . بعدا متوجه می شوم که به چند تا از بچه های مسجد امام حسن گاز اشک آور زده اند . تا حدودی حقشان بود .
بلند می شویم و به سمت دست شوئی می رویم . صف طولانی آن منصرفان می کند . به سمت حیاط می رویم با آب سرد وضو می گیریم . خیلی می چسبد . دوباره می آییم داخل سالن . چند تا پتو پیدا می کنیم و می پیچیم دور خودمان . کم کم سرمای بدنم کم می شود . بلند گو را مب آورند و یکی از بچه های حوزه ی ما اذان می گوید . حاج آقای گردان با لباس لجنی و عمامه ی سفید می ایست و بقیه هم پشت سرش . نماز صبح را به جماعت می خوانیم . بعد از نماز دوباره حوزه ها را به صف می کنند تا صبحانه بخوریم .
گوشه ی سالن پوتین می دهند . با عجله به سمت آن می روم . مهدیار قبل از من پوتین گرفته است . پوتین شماره ی 41 را به زحمت پیدا می کنم . کمی به پایم تنگ است ، اما بهتر از هیچی است . به سمت صف حوزه مان می رویم . پوتین نو و خشک است . صبحانه که می دهند به صفمان می کنند تا به سمت اوتوبوس ها برویم . به ساعت نگاه می کنم . نزدیک شش است . همه ی حوزه ها سوار اتوبوس ها می شوند : 173 ، 175 ، ذولفقار . به ما اتوبوس نمی رسد . از این همه برنامه ریزی دقیق متعجب می شوم . بر می گردیم به سالن . بچه های مسجد امام حسن دست بردار نیستند و از فرصت استفاده می کنند و دوباره بساط جشن پتو را به راه می اندازند . کمی آن طرف تر آقا سعید ( از بچه های تک آور حوزه ) دارد خاطرات رژه های قبلی را تعریف می کند : « می گن سر ساعت 8 اونجا باشید ، برنامه می خواد اون ساعت شروع بشه ، همه ساعت 9 می رسن ، برنامه هم ساعت 11 شروع می شه ! این سرود دسته جمعی هم مصیبته به خدا . شصت بار تمرین می کنن آخر می گن لغو شد . » چند دقیقه که می گذرد دوباره به صفمان می کنند و از ورزشگاه خارجمان می کنند . پیاده راه می افتیم به سمت ورودی شهرک . مردم با تعجب و انگشت به دهان به نظم و انظباط ما نگاه می کنند . بلبل زبانی بچه ها هم شروع می شود . نیم ساعتی منتظر می مانیم و غیبت بسیج را می کنیم . بعد می برنمان پایگاه مسجد امام حسن تا مردم اذیت نشوند ! چند دقیقه ای هم در پایگاه می مانیم تا ساعت هفت و نیم که بالاخره اتوبوس ها می آیند .
صندلی های آخر اتوبوس در اختیار بچه های مسجد پیامبر اعظم است . به روشن فکری می شناسمشان . رفتارشان تا حدودی این نظرم را تایید می کند . شروع می کنند به خواندن شعر هائی که من تابحال در اردوهائی که با بسیج رفته بودم نشنیده بودم . یکی از سر اتوبوس با خنده می گوید :« خدایا جبهه ها را از لوس وجود اشرار ، ارازل و اوباش مصون بدار » همه می خندند . پیرمرد 60-50 ساله ای که در جمعمان است مسن ترین فرد است . بقیه زیر 30 و 20 سن دارند . شعر های بچه های مسجد پیامبر تمامی ندارد . سید که مسئول اتوبوس است به عقب می آید . اول با بچه ها همراه می شود . بعد توجیهشان می کند . زیر بار نمی روند . دوباره دست زدن را از سر می گیرند . شعر جدیدشان این است : « سید باید برقصه » همه دوباره می خندند . بچه های مسجد پیامبر می گویند بسیجی باید شاد باشد . سید می گوید هر شادی ای نمی شود ، مشکل شرعی دارد . از وسط شهر رد می شویم و جلوه ی بدی دارد . باز هم زیر بار نمی روند ، بحث تا ستاد مشترک سپاه ادامه دارد .
اتوبوس ابتدای ایست بازرسی اول نگاه می دارد . پیاده می شویم . همه وسائل را باید در اتوبوس بگذاریم . گرمکن و ساعتم را می گذارم توی اتوبوس و صف می بندیم . به ضرب چهار راهی مان می کنند . به ایست بازرسی می رسیم و از آن رد می شویم . مسیر های بازرسی را با داربست مشخص کرده اند . پشت سر مهدیار می ایستم . مامور بازرسی به دقت همه چیز را بررسی می کند . چفیه ، کلاه و هر جای دیگر . به کنارم نگاه می کنم . دو ردیف آن طرف تر خالی است . دستم را به میله می گیرم و با سرعت از زیر آن رد می شوم و بدون اینکه میله ی دوم را بگیره بلند می شود . مامور بازرسی دستی به شانه ام می زند و می گوید : « ایول بابا ! حسابی واردی ها !» می خندم . سریع من را می گردد . نه چفیه ام را در می آورد و نه جیب هایم را بازرسی می کند . چشمکی تحویلم می دهد و می فرستتم تو .
با سرعت می دویم . و بعد دوباره صف می بندیم . سمت راستمان تعدای از خواهران گردان الزهرا ایستاده اند . سمت چپمان هم جانبازهای ویلچری . همه حرکت می کنند . مسیر شلوغ و پر از آدم های لباس نظامی است . در شش ستون به سمت محل استقرارمان حرکت می کنیم . گروهان ها دسته جمعی سلام می دهند و ما به صورت نا منظم جوابشان را می دهیم . روحانی های گروهان ها همدیگر را می شناسند . از جلوی هر گروهان که رد می شویم روحانی گروهان به آقای محمدی ( روحانی گروهان ما ) سلام می دهند . ستون بندی بعضی مواقع به هم می خورد . یکی از گروهان های مستقر هو می کشند . با نظمی باور نکردنی و هماهنگ جوابشان را با « هو» می دهیم . همه می خندند .
به محل استقرارمان می رسیم . صف ها را منظم می کنند . نفر سوم ستون می ایستم . پلاکارد ما را می آورند . « گردان نمونه عاشورا ، واحد امیرالموئمنین (ع) » پشت پلاکارد شعار یگان ما را نوشته است : « گردان عاشورائی رهبریم ما ، ویرانگر کاخ ستمگریم ما » وزن شعر به دلم نمی چسبد . قرار است با یگان سمت راستمان این شعار را بدهیم . یگان سمت راستمان لباس های یک دست دارند : لباس و جلیقه ی لجنی . یکی از میانشان با صدای بلند می گوید : « اینا که گردان رنگارنگن » همه شان می خندند ، به لباس هایمان نگاه می اندازم . راست می گویند : بلدرچینی ، پلنگی ، خاکی ، لجنی . اصلا یک دست نیست . چفیه ها را به حالت کرواتی زده ایم داخل پیرهنمان . چند نفر راه می افتند بین بچه ها لباس و سربندشان را منظم می کنند .
صف ها را به ترتیب عقب گرد می کنند تا اسلحه بگیرند . پشت محل استقرارمان اسلحه ها را تحویل می گیریم . بند اسلحه ام به بند اسلحه ی دیگری گره خورده ، آن را باز می کنم و به سرعت به سمت صف می روم . صف پر شده و در انتهای صف می ایستم . چند دقیقه بعد شش ستون را ادقام می کنند و چهار ستون تشکیل می دهیم . کمی خودم را جلوتر می کشم . در فاصله ای که بین ما و یگان بقلی مان است می شود به خوبی مسیر رژه آقا را دید. بی اختیار به جای خالی ساعت روی دستم نگاه می کنم . بعد به سایه ام خیره می شوم . ساعت باید حدود 10 باشد . چند بار از بلندگو های کم جان محوطه آهنگ سرود دسته جمعی پخش می شود . مردی از پشت بلند گو می گوید اگر به این صورت پیش بریم سرود لغو می شه . یاد صحبت آقا سعید می افتم .
از پشت بلندگو اعلام می کنند گه آماده باشیم . همه ی صف ها منظم می شوند . سکوت همه جا را فرا می گیرد . همه سرها را مثل مرغ بالا می گیرند تا مسیر را دید بزنند . صدای شعار گروهان های بقلی به گوش می رسد . نوبت یگان ما می شود . با بی برنامه گی تمام شعار را می دهیم . تازه متوجه می شویم فرمانده ی سپاه مشغول سان دیدن است . بچه های گردان دوباره حوس شلوغ کاری می کنند . هر کس که از مسیر جلوشان رد می شود با صدای بلند شعار می دهند . یگان های دیگر هم به خیال اینکه خبری است شعار را ادامه می دهند . این کار تا اواسط مسیر یک کیلومتر استقرار گردان ها ادامه پیدا می کند و بعد از آن صدا ها محو می شوند .
ساعت حدود 11 است که خبر می دهند که مراسم قرار است شروع شود . دوباره همه ساکت می شوند . سرود ملی خوانده می شود . هماهنگ تر از دفعات قبل . بعد صدای فریاد یگان های دیگر به گوش می رسد . شعار ها بلند تر از همیشه به گوش می رسند . مطمئن می شویم که اینبار سر کاری نیست . همزمان با گروهان بقلی شروع به شعار دادن می کنیم . از ابتدای مراسم تا به حال چنین هماهنگی ای ندیده بودم . باورم نمی شد که اینقدر هماهنگ شویم . چشمم را می دوزم به مکان رژه . بالاخره آقا وارد دید من می شود . چند لحظه دهانم قفل می شود . عجب نوری ! چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد تا آقا با آن لبخند همیشگی و با آن سلابت از دید من خارج شود . هنوز در بهت و حیرتم . به چهره ی بقیه نگاه می کنم . چند ثانیه در سکوت می گذرد . بالاخره از شک بیرون می آییم . پست سری ام سلقمه ای بهم می زند و می گوید : « دیدی چقدر خوشگل بود ؟ » می گویم : « آره ! نورش چند لحظه منو گرفت . باورم نمی شد اینقدر آقا نورانی باشه » از وسط صف یکی با بغض می گوید : « حیف که کم دیدیمش »
صدای شعار ها بالاخره تمام می شود . اول سردار جعفری سخنرانی کوتاهی می کند و بعد آقا . صدای بلندگو ضعیف است . سخنرانی آقا که تمام می شود ، رژه شروع می شود . هواپیماهای فوق سبک و چتر باز ها و موتور سوار ها گرفته تا یگان های ذولفقار و جانباز ها . همه رژه می روند . بچه های مسجد امام حسن با خنده می گویند : « کاشکی یکی از این چتر باز ها بیافته وسط ما جشن پتو براش بگیریم . » چتر باز ها در میان جمعیت فرود می آیند و از نظر ما گم می شوند . هلیکپتر هوابرد هم در ابتدای مسیر روی هوا می ماند و نیروهای ویژه یکی یکی با طناب از آن پایین می آیند . اولین نفر سا سرعت پایین می آید . نمی دانم چه بلائی سرش آمد ، اما با سرعتی که پایین می آمد بعید می دانم سالم مانده باشد . نفر آخر بر عکس نفراول با کمترین سرعت پایین می آید .
صف ها عملا از بین رفته . راه می افتیم طرف انتهای مسیر . بچه های چتر باز پیش حاج ممد می آید و با او رو بوسی می کنند . می فهمم که شاگرد های حاجی و از بچه های شهرک خودمان هستند . در مسیر همه نوع بسیجی ای دیده می شود . از غواص ها با لباس غواصی گرفته تا خواهران الزهرا . به سمت اوتوبوس می رویم . همان اتوبوسی که با آن به آنجا آمده بودیم . ساعت و لباس هایم را پیدا می کنم . اتوبوس جای کمی دارد و مجبور می شوم بایستم . کمی بعد نایلونی زیرم می اندازم و مثل بقیه می نشینم . وسط راه اتوبوس نگه می دارد و از وانت مرکز امیرالموئمنین (ع) غذا ها را تحویل می گیریم . کباب . همه در ماشین غذا ها را می خورند . اتوبوس ساکت است . چشم هایم گرم شده . چرت کوتاهی می زنم .
می رسیم به حوزه ی 171 پیاده می شویم . آقای محمدی ( مسئول پشتیبانی ) می آید استقبالمان . همه دوستش دارند . ازمان می خواهد وانت غذا را خالی کنیم . خستگی در چهره اش موج می زند . می گوید از صبح ساعت 6 تا 12 داشته تنهائی بارشون می زنده . نیم ساعتی طول می کشد تا 10 ، 15 نفره وانت را خالی کنیم . منتظر برگه پایان مأموریت نمی مانیم همه به سمت خانه می روند .
با مهدیار حرکت می کنیم . از خاطرات این چند ساعت می گوییم . اینکه آقا واقعا خیلی نورانی بود . از اینکه بسیج هنوز هم برنامه ی درست و حسابی نداره . از این که خیلی خوش گذشت . اصلا اگه بی برنامه گی های بسیج نبود شاید این همه خوش نمی گذشت .
یا هو
دلم تنگ شده ، برای شهر 16 سالگی ام
برای کوچه هایش ، خیابان هایش.
برای آسمانش ، کوه هایش .
برای شب های پر ستاره اش.
برای همه چیزش ، همه چیز
شانزده سالگی برای من سال جدائی بود ، سال دوتا شدن ، جدا شدن از خاطرات ، سال ...
روزهای آخر ، انگار کوچه هایش هم با من صحبت می کردند ، دردودل شانزده ساله شان را نجوا می کردند ، درختهای مسیر کتابخانه -که سالها با آنها درد و دل می کردم - برای اولین بار پاسخم را می دادند ! شهر برایم رنگ دیگری داشت ، سفید سفید بود .
وقتی برای آخرین بار به مناره های آهنی مسجد محله نگاه می کردم ، وقتی برای آخرین بار به گنبدش نگاه می کردم ، انگار می خواستند دو دستی بچپند توی گلویم تا نکند که بغضم بشکند ، تا نکند اشک هایی که باید می ریختم را بریزم ! کاش بغضم را رها می کردم ، کاش رها می کردم تا حسرت اشک های خشک شده ام توی دلم نماند ! کاش می ریختم اشک هائی را که باید ریخته می شد !
کوهش آنقدر برایم بلند شده بود که حس کردم وقتی به قله اش برسم دست به سقف کبود آسمان می خورد . حس کردم کوه هم می خواهد چیزی بگوید ، گوش کردم ، صدای نجوای کوه ، و چه زیبا می گفت ، خاطره ی شب سرد و تاریکی را که بالای کوه خدا را بوسیدم . و چه بوسیدنی بود !
شهر 16شانزده سالگی ام چه زود تمام شد ، چه زود گذشت شانزده سالی که برای من کمتر از شانزده سال بود ! چه زود گذشت شانزده سال ، مگر می شود باور کرد ؟ شازنزده سال ...به سرعت خواندنش گذشت: ش ا ن ز د ه س ا ل
قسم می خورم ، به معصومیت کودکی ام ، به زیبائی آرزوهایم ، شهر شانزده سالگی ام را فراموش نخواهم کرد !
یا لطیف
سخنی که از نفس در بیاد به درد وبلاگ هم نمی خوره ! هر موقع با دل و عقل چیزی نوشتم به روز می کنم !
فعلا
یا علی